تبليغاتX
$×××قلب مرده×××$
$×××قلب مرده×××$

^در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته میشودو بغض تنهایی من مغلوب وجود تو میشود^

«به نام آفریدگار هستی»

دیگه کارم از ببخشید گذشته،من واقعا شرمنده ام از اینکه اینقد دیر پست جدید میذارم،

آخه من خیلی مشغله دارم و اصلا وقت ندارم...!!!!خب بریم سر ادامه داستان.....

داشتم میگفتم که من همه وقتمو درحال صحبت با پرنیا بودم....!!!!!

راستی من هنوز ندیده بودمش!!!!!1 روزباهم قرار گذاشتیم که همو ببینیم،

من،پرنیا،امیر و سارا....

چون قرار اول بود اونام باید میبودن تا خانوم خجالت نکشه!!!!!!

منم دیدم که پرنیا اینقد موًمنه گفتم تیپ سنگین بزنم تا خوشش بیاد..!

بعد با امیر هماهنگی کردمو رفتم دنبالش(اخه من اونموقع موتور داشتم!)

اونم نشست ترک منو رفتیم سمت محل قرار...(قرارمون تو 1پارک بود)

رفتیم تو پارک دیدیم فقط سارا اونجا نشسته،سلامی عرض کردمو با تعجب

گفتم:پس عزیز بنده کجاس؟؟؟؟اونم خندیدو گفت تازه داره از خونه راه می افته..

گفتم امیر تو خونشونو بلدی؟؟؟؟گفت اره؛گفتم سارا خانوم بشینید تا ما برگردیم!!!

اونم تا اومد چیزی بگه من سریع راه افتادم!!!!!!!!!!

بالاخره با امیر رسیدیم دم در خونشون که خیلی نزدیک اون پارک بود...

صبر کردیم تا بالاخره در خونشون باز شد(قلبم داشت تند تند میزد)

یدفعه دیدم 1 دختر چادری،ظریف و خوشگل اومد بیرون.........

البته دروغ نگم یکم تو ذوقم خورد چون هنوز بند به صورتش نخورده بود،

اما از همون نگاه اول عاشقش شدم؛اونم داشت زیر چشمی من و نگاه میکرد

که من 1 لبخند بهش زدم و اونم 1 لبخند توام با خجالت زدو سرشو انداخت پایین..

از خوشحالی داشتم براش تک چرخ میزدمو اونم احتمالا داشته دلش غش میرفته!!!

خلاصه رسیدیم به پارکو شروع کردیم باهم صحبت کردن؛خیلی خجالت میکشید

اصلا مثل پشت تلفن نبود،منم خیلی بهم برخورد و ناراحت شدم،بعد باهم خداحافظی

کردیم و رفتیممممممم.................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو مغازه یکی از دوستام بودم که موبایلم زنگیدو دیدم عزیز دلمه؟؟؟؟؟؟!!

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ادامه داستان......بـــــای؟؟؟!!!!

راستی قول میدم پست بعدیمو زود بذارم

شمام باید قول بدید با نظراتون بترکونید!!!!!!!!!

نگارش در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:42 PM به قلم mamas | |

 سلام عزیزانم ببخشید یکم پستم طول کشید....یکم نه، یکم بیشتر از یکم........

 خب اونجای داستان بودیم که سارا گفت:پرنیا................................

 ادامه داستان......؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 سارا:اقا محسن پرنیا قبلا با یکی دوست بوده که

 من:(حرفشو قطع کردم)پرنیا با کسی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

 ((((تو فکرم گفتم دیدی امیر هر چیه زیر سره این مومناس...))))

 سارا:اره اقا محسن ولی اون تا حالا غیر از اون که باهم قصده ازدواج داشتن،،،،

 با کسی نبوده...تازه از اون جدا شده من نمیخوام دوباره حال و هواش عوض شه،

 نه من نه اون طاقته اینو نداریم که دوباره ......................................

 من:ببین سارا خانوم من هنوز اونو ندیدم ولی احساس میکنم عاشقش شدم(هه هه)

 اصلا باهاش صحبت میکنم انگار دنیارو بهم دادن،تورو خدا اذیت نکن......

 سارا:ببین اقا محسن من شمارو خوب میشناسم شما پسری نیستید که عاشق

 شده باشید،شما با ۱۰۰ نفر دوستید من نمیخوام در حقه دوستم نامردی کنم.....

 پسرا همه همینو میگن،(عشششششششق)

 من:سارا خانوم به خدا قول میدم عوض شم،فقط با پرنیا باشم.........

 یه کاری میکنم که دیگه به اون پسره فکر نکنه.....تورو خدا.....

 سارا:...................................................................

 من:..............................................................

 «بالاخره بعده کلی صحبت راضیش کردم منو پرنیا باهم .................»

 کلی خوشحال بودم،نه از اینکه با پرنیا دوست شدم،نههههههههه

 به خاطر اینکه تونستم چیزی که میخواستم به دست بیارم.......به هر قیمتی..... 

 بعد زنگیدم به پرنیا و گفتم سلامی دوباره عزیزم............!!!!!!!!!!!!!

 پرنیا:شما دوباره چرا تماس گرفتید؟؟؟؟؟؟؟؟مگه نگفتم........

 من:عزیزم چرا میزنی؟؟؟؟؟مگه نگفتی سارا؟؟؟؟؟

 باهاش صحبت کردم قبول کرد......؟؟؟؟؟!!!!!!!!

 پرنیا:چییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟امکان نداره.......

 پس چرا زنگ نزده؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 من:چون وقت نکرده عزیزم من همین الان ازش بله رو گرفتم......!!!!!!!!هه هه هه ه

 پرنیا:من باور نمیکنم....خیلی مخالف بود....چطوری؟؟؟؟؟؟

 من:وقتی علاقه ی منو نسبت به شما دید..........؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 بعد کلی باهم حرفیدیم......................................................

 بعد از اینکه سارا با پرنیا صحبت کرد بهش کلی هشدار داده بود....(خنده)(انگار من لولوام)

 دیگه هر روز صبحه زود با زنگ پرنیا از خواب بیدار میشدم و شبام که قضیه داره.......

 (بعد‌اً قضیه شو میگم...فقط بدونید شبا هم نمیخوابیدیم....)

 همش داشتیم میحرفیدیم.....حتی جوری شده بود که دیگه نمیتونستم برم پیشه

 بقیه دوست دخترام.........حتی وقتی میخواستم مخه کسیو بزنم در حین مکالمه بودم....

 داشتم با اون میحرفیدمو به یکی دیگه تیکه مینداختم....

 وای الان که فکرشو میکنم دیوونه میشم...چرا؟؟؟چرا هیچی نمیگفت؟؟؟؟؟!!!!!!

 چرا من اونو درکش نمیکردم؟؟؟؟چرا من اینقد کثیف بودم؟؟؟؟

 چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگارش در یکشنبه 1388/06/15ساعت 9:23 PM به قلم mamas | |

ماه من غصه نخور زندگي جذر و مد داره

دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه كه دشمن نمي شن 

همه كه پر ترك مثل تو و من نمي شن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه  

خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور ، گريه پناه آدماس   

تر و تازه موندن گل ، مال اشك شبنماس

ماه من غصه نخور ، زندگي خوب و زشت داره 

خدا رو چي ديدي شايد فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور ، پنجره مون بازه هنوز 

باغچمون غرق گلاي عاشق نازه هنوز

ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سيب مي شه  

مي دونم گاهي آدم ، تو وطنش غريب مي شه

ماه من غصه نخور ، ماهها كه تب نمي كنن  

ماهها كه از آدما كمك طلب نمي كنن

ماه من غصه نخور، شمعدونيا صورتي ان 

دلايي كه بشكنن چون عاشقن قيمتي ان

ماه من غصه نخور ، سبك مي شي بارون بياد  

توي عاشقي بايد نترسيد از كم و زياد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون كودكن 

توي اين قصه دلا يه وقتايي عروسكن

ماه من غصه نخور ، بازي زمين خوردن داره  

كار دنيا همينه ، تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، تاب بازي افتادن داره

زندگي شكستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور ، گلا ميان عيادتت 

به نتيجه مي رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان ، مثل تو

ماه من غصه نخور ، زندگي بي غم نمي شه

اوني كه غصه نداشته باشه ، آدم نمي شه

ماه من غصه نخور ، حافظ واست وا مي كنم  

شعراشو مي خونم و تو رو مداوا مي كنم

ماه من غصه نخور ، دنيا رو بسپار به خدا  

هر دو مون دعا كنيم ، تو هم جدا ، منم جدا

نگارش در چهارشنبه 1388/05/07ساعت 11:25 PM به قلم | |

<< به نام او که عشق را افرید>>

باسلام خدمت دوستای عاشق و معشوق من و صدف جوووووووووووونم

کجای داستان بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اهان جای خوبش من و نیلوفر به یاد پرنیا خوابیدیم................

فرداش بعد از کارای متفرقه که به داستان ربطی نداره برگشتیم تهران و......

امیر و رفتم دیدمو گفتم قضیه شما دو تا خنگ چی شد؟؟؟؟

گفت:هیچی تقریبا حل شد؛گفتم بچه چی گفت؟؟؟؟؟

گفت بچه کیه؟؟گفتم بابا پرنیا دیگه؟؟؟؟

گفت کثافت چی گفتی بهش ازت خوشش اومده!!!!!!!!

به خنده گفتم بایدم خوشش بیاد کی بهترازمن؟؟؟؟

گفت نکبت تمام بچه های محلشون میخوان باهاش دوست بشن ولی اینقدر این

دختر مومنه که به هیچکس محل نمیذاره.......؟!

گفتم هرچیه زیر سر این مومناس؛گفت من میشناسمش خر.؟!

گفتم خب چی شد چرا زنگ نمیزنه؟؟؟؟؟؟

گفت سارا مخالفه،چون تورو میشناسه،میگه بدرد هم نمیخورید!!!!!

باید خودت بهش یه زنگ بزنی...گفتم باشه؟؟!!

طرف بعد از ظهر بود که بهش زنگ زدم...؟؟؟؟؟؟؟

(قضیه مال گذشته بوده،من زیاد یادم نمیاد)

گفتم سلام عزیزم ببخشید مزاحم شدم؛گفت شمایید اقا محسن؟؟؟؟

چرا دوباره زنگ زدی؟؟؟؟مگه نگفتم زنگ نزن دیگه؟؟؟؟؟؟؟

گفتم من خیلی ازتون خوشم اومده...چیکار کنم؟؟

گفت من با هیچ پسری صحبت نمیکنم نه شما نه هیچ کس دیگه...

گفتم قول میدم با بقیه پسرا فرق کنم!!!!!خواهش.!!!

بعد از کلی صحبت محرمانه گفت: سارا باید اجازه بده؟؟!

گفتم به اون چه ربطی داره من میخوام با تو دوست شم؟؟!!

گفت ما چندتا دوستیم که مثل زنجیریم همه کارامون با همه؟؟؟!!!!!!!!

گفتم سارا با من!!!!حله؟؟؟قطع کرد؛ یعنی بله؟؟؟!!!!!!!!!!!!

سارا زیاد به من زنگ میزد؟؟؟؟؟؟؟

معلوم نبود با من دوسته یا امیر ؟؟؟روزی 1 یا 2 ساعت با من حرف میزد...

امیرم حسودیش میشد.......؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سارا که زنگ زد منم بهش گفتم میخوام با پرنیا دوست شم...؟

گفت نه؛ گفتم چرا؟؟؟؟نمی گفت؟؟؟!!!بعد از اینکه کلی باهاش سرو کله زدم...

قضیه رو گفت:که پرنیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگارش در سه شنبه 1388/04/30ساعت 3:49 PM به قلم mamas | |

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…


دلم برای کسی تنگ است

نگارش در شنبه 1388/04/20ساعت 9:37 PM به قلم | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ